خرید بک لینک
روزگاری که الان به وقف مراد تو می چرخه یک روزی می چرخه و میشه اونی که نباید باشه .. نمیشه گفت فردا چه اتفاقی می افته و لی من با چشم های خود دیدم که همه چیز چرخید و تو اونی که رفتار بدی داشتی باید نگراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: چهارشنبه 3 بهمن 1397 ساعت: 17:58

خیلی ناراحتم از اینکه5 ماه وبلاگم نبودم، دلیل زیاد دارم ولی بنظرم توجهی نمیشه آورد... بهر حال مشکلات برای همه هست. این روزها هم درگیرم درگیری یک مدیری که خیلی از کارهاش اشتباهه، و من نمیتونم کار کنم، اعصابم خورد میشه تقابل میکنم هم اون عصبی میشه و هم من... چرا باید ایران اینطوری باشه ؟ چرا پول بیت المال برای کسی که میگه امام حسین رو قبول داره و نمازه و روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: دوشنبه 7 خرداد 1397 ساعت: 15:37

آخر هفته این ماه اومد و به سرم زد که بریم شمال، اولا که هم رفتشو خوردم به ترافیک همت تهران کوفتی و هم برگشتش رو خوردم به ترافیک کرج-تهران اما در کل بد نبود ولی هوا به شدت گرم و شرجی بود و فقط زیر کولرش خوش میگذشت دریاش هم خوب بود ی جورایی آروم بود.موقع رفتن هم که تقریبا با ایست قلبی مواجه بودم یجورایی داستان هم از این قراره که تو راه خوابم میگیره ساعت خدود 12 شب میرم تو پارکینگ آزاد راه که بخوابم یه نیم ساعتی میخوابم  بعدش خواب میبینم که پشت فرمونم و خواب آلودگی دارم  و درحال منحرف شدن از جاده هستم تو این زمان هاست که میپرم از خواب و میبینم که پشادامه مطلب

برچسب: هفته,شمال, نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:02

اما شمال که بسی گرم بود با اینکه ب برخی از برنامه هام نرسیدم  ولی خب اعضای خانوادمو دیدم از همه مهم تر خونه مادر بزرگم رفتم و بازم مهم تر یکی از بچه ها رو دیدم ولی حیف ب برنامه ای ک داشتیم نرسیدیم.یه مشکل جدید هنوز پا برجاست که فکر کنم باید یکبار دیگه برم شمال اونم بزودی و اون انیه که بنده خدایی که ماشین قبلیم رو خریده و من بهش وکالت انتقال دادم بنا به دلایلی که مریض بودن زنش اعلام شده نرفته پلاک رو فک کنه و راس راس داره واسه خودش با پلاک عزیزم میچرخه که خب این اصلا از نظر قانونی صحیح نیست.و به من زنگ زدن که  اگه ممکنه ی دور روز بهش فرصت بده یعنیادامه مطلب

برچسب: ماجرای,شمال,هفته, نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:02

نبودم ، ی جورایی دل و دماغ نوشتن رو نداشتم، به شدت درگیر کار بودم فشار کاری روم بود ضمن اینکه تکلیف خونه رو هم میبایست روشن می کردم که خدا رو شکر روشن شد.این روز ها هم خیلی درگیرم ولی میخوام بیام و بنویسم شاید ی شروع عمیق طوفانی شایدم نه یه شروع آبکی برای نوشتن چون الان میگم. جدای همه ی اینها هنوز امیدوار به اینکه یک آبان ماهی ثبت نام کنم و یک اردیبهشت ماهی اکسپت شم و همه چیز تموم بشه. این روزها اما خیلی بیشتر از اینها درگیرم حتی پنجشنبه و جمعه ها هم میرم ک ی چیزهایی یاد بگیرم و این کار شمال رفتن رو خیلی سخت کرده، باید مرخصی تو بقیه روزه ها بگیرم ولی امیدوارم که اینکارم جواب بده.یکی دو ماه دیادامه مطلب

برچسب: این,روز,های,گرم,تابستان, نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:45

Based on the information provided, the Entry HAS NOT BEEN SELECTED for further processing for the Electronic Diversity Visa program at this time. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 15:56

شاید اصلا نباید شروع میشد، حالا که تموم شده افسوسی هم نیست.از نظر اون که خوب تموم نشد اما از من نظر بسیار کودکانه بود.بعضی چیزها شروع میشن که که تموم شن ، از همون اول هم بوش میاد که نباید انتهای جالبی داشته باشه و تم موضوع اینه که آقای احمق وقتتو حروادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:21

عص روز شنبه و طبق معمول ترافیک جلوی دانشگاهش... بعدشم ک رفتیم سمت لتیان بصرف ی قوطی هایپ بد مزه و ی تپه ای که هوای فوق العاده ای سمتون می وزید.

و هدیه ای که گرفته بودم براش!

مشکلی که من دارم  اینه ک نمیتونم بفهمم منظور حرکتهاشو و اتفاق بدتری که شاید بیفته مشکلاتیه که ممکن گذشت زمان ایجاد کنه ، از طرفی هم ی گاردی ساخته که نمیشه یکم راحت تر حرفهاشو بزنه آدم نرسه ب موقعی که دیر شده و خسارت ایجاد کرده.

محیط کاری بسیار شلوغی دارم این روزها و همینطور موقعیت های حساسی که وجود داره...

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 7:16

ی روز کاملا ابری تو تهرانی که 12 ماه سال همش آفتابیه ، و یکی که ... اینم خوب بود :گفتمش: آهای ماه پیشانو، گفت: جون جونم؟، جون جونم آی جون جونم؟گفتمش: بگو غنچه گل کو؟ گفتش: لبونمجون جونم آی جون جونمگفتمش: چرا ماه پیشانو نامهربونی؟ گفت: می خوام بسوزونمت تا قدرم بدونی گُفتمش فدای غمزه گِردُمدلخوشُم که تو ره نومزه کِردُمپیش پات می شینُم دو زانوآخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو گفتمش چرا ماه پیشانو جان تو بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 7:16


دگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید

دگر تلخ است کامم، شربت دیدار میباید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح!

نصیحت گوش کردن را دل هشیار میباید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی

که میگفتم: علاج این دل بیمار میباید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را

نمیبایست زنجیری، ولی این بار میباید

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 7:16

سر ساعت جلوی در دانشگاهاز ولنجک هم رفتیم سمت ستارخان که ی آب میوه بزنیم ، با توجه به اینکه ماشین رو هم عوض کرده بودم یجورایی  بوی شیرینی دادن هم میومد... بماند که خانوم محترم موقع سوار شدن در ماشینو زد به جدول ی خراشی افتاد ... عیبی نداره البته بنظرم من باید فکر اینجاشم می کردم اما از اونجایی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1396 ساعت: 21:56

با تاخیر رسیدم ، ولی من مقصر نبودم ، خودش گفت 11 خورده ای منم 11:27 میدون دانشگاهش بودم.بسیار غر غر کرد ، اول ک قرار بود بریم سمت دربند و ی صبحونه مهمون کنه ولی نشد چون بنظرم ساعت 12 کسی املت نمیخوره پیشنهاد های رستوران رو هم که قبول نکرد من موندم و ی شکم گشنه و کسی که میگه بریم سمت خونشون خلاصه تهش رسیدیم به آب پرتقال تو شریعتی و تموم امانتی هاشم بهش دادم و رفت.من فکر میکنم همه با من فرق میکنن از نظر فرهنگی ، و به مشکل دیگه ای ک بر خوردم ضعف و ناتوانی در درک کردن جنس مخالفه حتی رفتار کردن باها البته اون هم بلد نیست و بنظرم که این موضوع رو ساده تر میگیره بقول خودش که قصدم این بود که بدزدمش بندازمش تو بیابون ، شاید حتی به ترس این یک مورد هم فکر کرده... خلاصه من الان موندم ی آدمی که نمیدونم باید چیکارش کنم ولی شاید کسی که ی قدم جلو میاد انتهای ماجرا نباشه ... نمیدوم برای فرهنگ بدرد نخورمون هم بشدت ناراحتم مردم هنوز هم وقتی ی دختر و پسر رو باهم میبینن نه حتی زیر چشمی بلکه مستقیم دید میزنن نمیدونم دنبال چی هستن حسودی یا دید زدن از روی ... یا مچ گیری ولی این اصلا خوب نیست نه که بخوام بگم ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:33

یک چیزی که خیلی وقته رو مخم راه میره و اصلا نمیتونم باهاش کنار بیام اینه که آقا من ی متخصص هستم، چرا باید وارد بازی های کثیف اداری بشم که اصلا نتونم کارمو بکنم ؟ هی سیاست کاری ، ی کار داری انجام میدی باید 100 جور جهت دارش کنی ، حالم داره بهم میخوره از طرفی خب موقعیت خوب ی جای بزرگ و خوب از نظر سطح کاری و تخصص ، تمام اعصابم بهم ریخته ... نمیدونم باید چیکار کنم ، هی هم خراب و خرابتر میشه و هیچ کاریشم نمی تونم بکنم.پارتی بازی بسیار زیاد ، سو استفاده تا حداکثر ممکن ... من خودم با اونی که نون حلال نمیبره سر سفرش می سنجم  کاری از دستم بر نمیاد جز اعصاب خوردی ...هر دقیقه مطمئن تر میشم که باید از این خراب شده برم ، اصلا اینها منو هم خراب میکنن نمیدونم به چه زبونی بفهمونم بهشون که بابا جان من آدمی هستم که میخوام فقط چیزی که بلدم کار کنم و مشکلی که وجود داره رو حل کنم چرا نمیگذارید کارمو کنم !؟!!!من بلد نیستم سیاست بازی در بیارم ، نمیخوام هم یاد بگیرم ، دوست ندارم ....ایران جای من نیست ، فقط اینو میدونم ، هرچی که تلاش میکنی وضعیت درستش کنی بری ، هی بیشتر تو چاله می افتی  و تا زمانی که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:33

بنا به دلایلی مجبور شدم که برم دنبال خرید ی ماشین جدید.

ماشین های مختلفی رو بررسی کردم.

انتخاب اول : 206 اس دی تیپ 5 دستی با قیمت 38 میلیون تومان.

انتخاب دوم : ، یه فرانسوی خشک و بی روح بنام لوگان یا همون تندر90 با قمیت 38 میلیون تومان.

انتخاب سوم : جک5 1800 سی سی چینی با قیمت 56 میلیون تومان.

انتخاب چهارم : یافت نشد.

بر خلاف میلم باید ال90 رو انتخاب کنم به دلیل کیفیت بالاتر ، خرابی کمتر و قیمت مناسب تر.

برچسب: خرید ماشین جدید,خرید ماشین جدید سایپا,فروش ماشین جدید سایپا, نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 19:26

برخلاف تصمیمی که داشتم دیتینگ ما هم با شخص جدید داستان ... دیتینگی ک شاید بعد ها ابعادی رو که اصلا بهش فکر نکردم رو داشته باشه ،  اول اینکه کلی خوراکی گرفتم میوه خشک ! ی قوطی میوه  خشک شده.دوم اینکه بنظرم خوب بود ... سوم اینکه حرف برای گفتن کم بود و این هم دلیل داره ، مهم ترینش شخص خودم بودم که شاید برای کسی قابل درک نباشه ک اینقدر موقعیت اجتماعی خوبی تونسته باشم تو سن 24 سالگی برای خودم ایجاد کرده باشم.بعدشم که سر درد ناشی از عادت به نیکوتین جان عزیز و ترافیک غلیظ حوالی نو بنیاد، از اونجایی ک ی مدت هر شب ی نخ سیگار از محل کارم تا خونه میکشیدم این شده که فکر کنم بدنم بهش عادت کرده نبودش باعث میشه ک سر درد خفیفی داشته باشم. همش مقصر این بزرگراه صدر هست...ی جعبه سیگار در ماه هم البته چیزی نیست ولی خب عادت نداشتم به این وضعیت  و این خوب نیست.روز بعدی بنا به دلایلی افتاد برای چهارشنبه البته دلیل همه ی این ملاقات ها بهانه ای بنام یک دستگاه هست ولی خب عیبی نداره ...چهارشنبه شب هم برای شمال برنامه ریزی کردم تا جمعه هدفمم هم فقط و فقط ایجاد محیطی شاد تو اون مدت برای خودمه ... همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب یزدانی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 16:35

صفحه بندی